تبليغاتX
فارغ‌التحصیلان 86 گروه آمار
پل ارتباطی دانشجویان ورودی 82 گروه آمار دانشگاه اصفهان


تبلیغات در وبلاگ فارغ التحصیلان آمار دانشگاه اصفهان



سیستم های رهیاب و ردیاب ماهواره ای - 09132056685 - 09133065476 - 09131297408 



 

فقط گوشه ای از مدال های صبا

    صبا: "به زور پدرم وارد این ورزش شدم،

ولی دیگرنتوانست به زور مرا ازآن جدا کند ! "

 


برای خواندن ادامه مطلب کلیک کنید
+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 0:16  توسط ماجده شبکه ساز  | 

 سلام به همه

بازم یه شعر دیگه...

تو را سريست  كه با ما  فرو نمي آيد        مرا  دلي كه صبوري از او نمي  آيد

كدام ديده به روي تو باز شد همه عمر       كه آب ديده به رويش فرو نمي آيد

جز اين قدر نتوان گفت بر جمال تو عيب     كه مهرباني از آن طبع  و خو نمي آيد

چه جور كز خم چوگان زلف مشكينت        بر او فتاده مسكين چو گو نمي آيد

اگر هزار گزند آيد از تو بر دل ريشگر           بد از منست كه گويم نكو نمي آيد

از حديث تو كوته كنم زبان اميد               كه هيچ حاصل از اين گفتگو نمي آيد

گمان برند كه در عود سوز سينه من       بمرد آتش معني كه بو نمي آيد

چه عاشقست كه فرياد دردناكش نيست   چه مجلسست كز او هاي هو نمي آيد

بشير بودمگر شور عشق سعدي را          كه پير گشت و تغير در او نمي آيد

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 22:20  توسط محمد تقی رفیعی  | 

زندگی به مرگ گفت:
    چرا آمدن تو رفتن من است؟ چرا خنده ی تو گریه ی من است؟؟
    مرگ حرفی نزد!!!
زندگی دوباره گفت:
    من با آمدنم خنده می آورم و تو گریه ،من با بودنم زندگی می بخشم
    و تو نیستی؟ مرگ ساکت بود.
زندگی گفت :
    رابطه ی من و تو چه احمقانه است!!! زنده کجا، گور کجا؟ دخمه کجا،
    نور کجا؟ غصه کجا، سور کجا؟ اما مرگ تنها گوش می داد.
زندگی فریاد زد :
    دیوانه ، لااقل بگو چرا محکوم به مرگم ؟؟؟
و مرگ آرام گفت :
    تا بفهمی که تو و دیوانگی و عشق و حسرت چه بیهوده اید!
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 19:15  توسط سمیه میره  | 

سلام به همه

دیروز دوست عزیزی این شعر رو برام فرستاد.گفتم خالی از لطف نیست دیگران هم بخوانند...

 

 

ايـن مثـنـوي حـديـث پـريـشـاني مـن اسـت                     بـشنـو که سـوگنـامه ي ويـراني من است

امـشـب نـه اينـکـه شـام غريـبـان گـرفـتـه ام                   بـلکه بـه يـمـن آمدنـت جـان گـرفـتـه ام

گـفـتـي غـزل بـگـو،غزلم شـور و حال مـرد                  بـعـد از تو حس شعر فـنـا شد،خـيال مرد

گـفـتـم مــرو کـه تـيـره شـود زنـدگــانـيـم                      بـا رفـتـنـت بـه خـاک سيـه مـي نـشـانيـم

گـفـتـي زمـيـن مـجـال رسيدن نـمـي دهــد                     بـر چـشـم بـاد فـرصت ديدن نـمـي دهـد

وقـتـي نـقـاب محـور يک رنگ بـودن است                  معيار عشق ورزيمان سنـگ بـودن اسـت

ديگر چه جاي دل خوشي و عشق بازي است               اصلاً کدام احمق از اين عشق رازي است

اين عشـق نيست, فاجعـه ي قـرن آهن اسـت                من بودني که عاقبتش نيست بـودن اسـت

حـالا بـه حـرفــهــاي غــريـبـت رسـيــده ام                 فهميده ام کـه خـوب تـو را بـد شنيـده ام

حـق بـا تـو بـود از غـم غـربـت شکـستــه ام               بـگـذار صـادقـانـه بـگويـم کـه خـستـه ام

بــي زارم از تــمــام رفــيــقــان نــارفـيــــق               ايـنـهـا چـقـدر فـاصـلـه دارنـد تـا رفـيــق

مــن را بـه ابــتــذال نـبـودن کـشــانـده انــد                روح مـرا بـه مسنـد پــوچـي رسـانـده انـد

تــا ايــن بـــرادران ريـــا کـــار زنـــده انــد               ايـن گـرگ سيـرتـان جـفـا کـار زنده انـد

يـعـقـوب درد مـي کـشـد و کـور مي شــود                 يـوسف هميشـه وصلـه ي نـاجور مي شود

ايـن جـا نـقـاب شيـر بـه کـفـتــار مي زنـنــد               مـنـصـور را هــر آئيـنـه بــر دار مي زنـنـد

ايـن جـا کسي بـراي کسي کـس نمـي شـود               حتي عقاب در خور کـرکـس نـمي شـود

جايي که سهم مرد به جز تـازيـانــه نـيــسـت             حـق بـا تـو بـود مانـدنمان عـاقلانـه نيست

ما مي رويم چـون دلمـان جـاي ديگـر اسـت              ما مي رويـم هـر کـه بـمـانـد مـخيـر است

مـا مـي رويـم گـر چـه زالـطــاف دوسـتــان             بر جا جاي پـيـکرمـان زخـم خنجـر اسـت

دلـخـوش نـمـي کـنيـم به عثـمـان و مذهبـش              در ديـن مـا مـلاک مـسـلمـان ابـوذر است

مـا مي رويـم مـقـصـدمـان نـامشخــص اسـت           هر جا رويم بي شک ازاین شهر بـهـتـر اسـت

از سادگي است گر به کسي تکيـه کـرده ايـم              اين جا که گرگ با سگ گلـه برادر است

ما مـي رويـم مـانـدن بــا درد فــاجعــه اســت            در عرف ما نشستن يک مرد فـاجعـه است

ديــري اسـت رفـتــه انــد امــيــران غــافـلــه            مــا مــانـــده ايــم و پــيــران غـــافــلـــه

اين جا اگرچه بـاب من و پــاي لـنـگ نـيـست            بـايـد شـتـاب کـرد مـجـال درنـگ نيست

بــر درب آفــتـــاب پــي بـــاد مــي رويـــم               مـا هـم بـدون بـاد  بـه مـعـراج مي رويـم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 12:34  توسط محمد تقی رفیعی  | 

کودکي که آماده تولد بود نزد خدا رفت و پرسيد :

" مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد اما من به اين کوچکي و بدون هيچ کمکي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟ ".

خداوند پاسخ داد از تعداد بسياري فرشتگان، من يکي را براي تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداري خواهد کرد. اما کودک هنوز مطمئن نبود که مي خواهد برود يا نه، :

" اما اين جا در بهشت، من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اين ها براي شادي من کافي هستند."

خداوند لبخند زد:

" فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود."

کودک ادامه داد :

" من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنها را نمي دانم."

خداوند او را نوازش کرد و گفت:

" فرشته تو زيبا ترين و شيرين ترين واژه هايي را که ممکن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني ."

کودک با ناراحتي گفت:

" وقتي مي خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟ "

اما خدا براي اين سوال هم پاسخي داشت:

" فرشته ات دستهايت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد خواهد داد که چگونه دعا کني."

کودک سرش را برگرداند و پرسيد :

" شنيده ام که در زمين انسان هاي بدي هم زندگي مي کنند چه کسي از من محافظت خواهد کرد؟ "

-فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد. حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.

کودک با نگراني ادامه داد :

" اما من هميشه به اين دليل که نمي توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود."

خداوند لبخند زد و گفت :

" فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت. گر چه من هميشه در کنار تو خواهم بود. "

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صدايي از زمين شنيده مي شد. کودک مي دانست که بايد به زودي سفرش را آغاز کند. او به آرامي يک سوال ديگر از خدا پرسيد :

" خدايا اگر من بايد همين حالا بروم لطفا نام فرششته ام را به من بگو. "

خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد :

" نام فرشته ات اهميتي ندارد. به راحتي مي تواني او را مادر صدا کني."


به علت فوت پدر بزرگم تا چند روز نیستم. اگر احیانا کسی باهام کاری داشت برام آفلاین بذاره

Ehsan_Samea@yahoo.com
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 18:38  توسط احسان سامع  | 

 

به زودی از همین وبلاگ

در پی تلفن ها و در خواستهای مکرر خوانندگان این وبلاگ به زودی مصاحبه تصویری از ورزشکار محبوب صبا گله به محض ورود ایشان به خاک وطن از همین وبلاگ به نظر شما میرسد.

 

*شما نیز می توانید در صورت تمایل در این مصاحبه شرکت کنید، فقط کافی است سوالات دلخواه خود از این ورزشکار را با نام واقعی یا مستعار در بخش نظرات همین پست درج کنید تا با همین نام از وی پرسیده شود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 17:9  توسط ماجده شبکه ساز  | 

عید همگی مبارک....

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 11:34  توسط سمیه میره  | 

 

طبق آخرين اخبار صبا گله با کسب مقامهای اول در کاتا و کميته تيم ايران را نيز به مقام اول اين مسابقات نائل کرد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 0:36  توسط ماجده شبکه ساز  | 

با دوست عزيزم نيما در آْلاچيق نشسته بوديم كه صحبت از دوستي ها شد كه نيما گفت: پويا مرا ياد حكايتي از بزرگي (...اسمشو نمي دونست...) انداختي كه در كتابش اين چنين دست به قلم شده بود: در بين پرستو هايي كه در حال كوچ بودند پرستويي زخمي بال قادر به ادامه مسير نشد و بر روي زمين افتاد. در آن حوالي گاوميش و گرگي مشغول كار خود بودند كه گاوميش متوجه حضور پرستوي زخمي شد وچون او را ناتوان ديد، براي اينكه اورا از چشمان گرگ مخفي كند، فضولات خود را بر پرستو انداخت و دور شد. پرستو كه خود را در فضولات غرق ميديد شروع به بال وپر زدن كرد كه همين امر توجه گرگ را به او جلب كرد و گرگ به سمت پرستو آمد و او را از فضولات پاك كرد و سپس او را خورد. در وهله اول كه با يه امر عادي روبرو هستيم ولي چيزي كه مهم است نكات اين حكايت هست:

 1- هر كس تو را در ظاهر خراب كرد الزاما دشمن تو نيست

 2- الزاما هركس كه ترا از منجلاب نجات داد دوست تو نيست

 3- هر وقت در منجلاب و شرايط بد گير افتادي زياد دست و پا نزن شايد به ضررت تمام شود

 ......

به مرور خلاصه اي از بحث هايم با نيماي عزيز و همچنين پاره اي از دلنوشته هاي او را در اينجا مينويسم. (خوبه؟؟ اينم صحبت از خودمون و شرايط و احساسات و ... و عدم كپي پيست از وبلاگ هاي ديگه)

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 20:1  توسط احسان سامع  | 

 

چه حسی داری وقتی تولدت باشه و کسی یادش نباشه که بهت تبریک بگه؟

اونم تولد یک سالگی!

 تولدت مبارک

 


برای خواندن ادامه مطلب کلیک کنید
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 15:46  توسط ماجده شبکه ساز  | 

حالا که دارم این مطلب رو می نویسم حالم اصلا خوب نیست بغض دارم پاهام هم می لرزه حس می کنم جلوی چشمم یک خانومی رو دزدیدن

خونه ی ما بر خیبان اصلی هستش .ساعت تقریبا ۱ شب بود تو اتاقم بودم.ناگهان صدای جیغ زنی رو از خیابان شنیدم چراغ ها رو روشن کردم خودمو به دمه پنجره رسوندم دیدم یه ماشین با چراغ های کشیده وسط خیابان بود راه افتاد و صدا هم قطع شد

امشب شب قدره یعنی چه بلایی سرش اومده؟؟کسانیکه تو خونه چشم براهشن حالا چه حالی دارن؟؟

یعنی می شه

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 2:48  توسط س- ب  | 

http://www.webzist.com" title="Google PageRank Checker & Google PageRank Button">رتبه سنج گوگل

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 22:26  توسط س- ب  | 

 

به به !!!

سلام بچه ها

خیلی دلم تنگ شده بود برا اینجاااا 1

من میدونم این مطلبو بزنم تا صد سال !!! در صدر وبلاگ می مونه!!! عب نداره...

خبر جدید اینکه (البته خبر جدید خیلــــــــــی وجود داشت ولی خب چون یه کم ازش گذشته دیگه نمی گم ... شایدم گفتم2...) خانم مرضیه رحمانی در روز 31 شهریور بالاخره از خودشون در برابر پایان نامشون دفاع کردن  !  و من تا آخرین لحظات دفاع ایشون ... نه ... تا اولین لحظات دفاع ایشون فکر می کردم آخرین نفر از بچه هاست که دفاع می کنه و پرونده دوره کارشناسیشو میبنده ... ولی ناگهان خانم س- ب بر افکار من خط بطلانی کشـــــــــــید که کجای کاری که  من هنوز در حال سرو کله زدن با اطبایی هستم که برای دادن یک سری " دی تا " (داده 3)  و انجام تحلیل های لازمه باید 6 دور زبان فارسی دوره دبیرستان تا پیش دانشگاهی رو دوره کنم تا در هنگام صحبت با اونجانبان ناگهان بر اثر سوء تفاهمات کوچک همین دی تا های ناقابل را از من پس نگیرند . ( در همین جا برای س- ب عزیز تا آخرین روز انجام پروژه صبری جمیل  آرزو میکنم)

البته به غیر س-ب یه نفر از بچه های اون نوبت هم مثه اینکه هنوز دفاع نکرده. حالا اصلا به ما چه...!!!

یه خبر دیگه اینکه ورزشکار عزیز و پهلوان نامدار  صبا آهنگری 4در آخرین ساعات روز مذکور خاک وطن را ترک گفت و برای پیروزی در برابر رغبای بیگانه ملل مختلف  از همه شما التماس دعا داشت . البته نا گفته نماند من از طرف همه از او خواستار آوردن سوغاتی هایی در شأن و خور دوستان شدم که باید بگم تا اونجایی که من صبا رو می شناسم یا چیزی نمیاره یا اگرم بیاره یکی از این چیزایی که ایران صادر می کنه به اون کشور اجنبی5 بر میداره میاره دوباره ایران میده به ما !!!( البته باز اگه ایران چیزی صادر کنه اونجا و گرنه که دیگه هیچی6)

پی نوشت1:الان که داشتم می نوشتم سارا پیامک7 زد ... آآآآآه .... سارا ... به کجا چنین شتابان ؟!!! ...

۱- صفحه "پست مطلب جدید" بلاگفا

۲- نگفتم مثه اینکه! مجلی نیست ...

۳- یک سری عدد که پشت سر هم می آیند و می روند ،در نگاه اول هیچ مفهومی ندارند وی خدا به داد روزی برسد که این اعداد بدست یک آماریست قهار بیفتد...

 ۴- صبا گله

۵- اوکراین

 ۶- صبا  دوست دارم

 ۷- Message !

  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 3:21  توسط ماجده شبکه ساز  | 

مي گفتند آنجا تا خدا يك قدم بيشتر نمانده

به تمناي تنها يك لحظه حضور

عاشقانه بايد رفت و شادمانه بايد مرد

و من

به دنبال "نگاهي تر از حادثه عشق"

تا آن يك قدمي آسمان -تا خدا- ميرفتم

ميگفتند بي نياز بايد رفت تا ايمان

و من دست در دست هزاران نياز ناگزير

در امتداد اجباري بغض آلود

درس ايمان مي خواندم

تا مرز خدا كوير بود و من

 هر چه مي خواندم به اشك نمي رسيدم

مي گفتند رقص كنان بايد رفت تا از آتشكده آسمان 

 خوشه اي ستاره هدايت چید

و من ديدم كه ستاره ها اشك چشم دختركانند

كه به دنيا نيامده.اسير شبهاي هزاران باور پير مي شوند

اجبار را به اختيار ميخواستم من. . .

مي گفتند آنجا تا خدا يك قدم بيشتر نمانده

نميدانستند از هر دلي تا خدا يك قدم بيشتر فاصله نيست

شادمانه بايد رفت و عاشقانه بايد مرد

شادمانه بايد رفت و عاشقانه بايد مرد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 22:45  توسط سمیه میره  | 

 

جهت مرور دوران دانشجویی بر روی ادامه مطلب کلیک کنید.


برای خواندن ادامه مطلب کلیک کنید
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 0:16  توسط س- ب  | 

مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند

قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند

لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند

لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها

قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند

عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند

مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند

حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن به دنيا مي آيند

تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است

اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 19:55  توسط احسان سامع  | 

روز قسمت بود . خدا هستي را قسمت مي کرد.

خدا گفت :

" چيزي از من بخواهيد . هر چه که باشد ، شما را خواهم داد . سهمتان را از هستي طلب کنيد زيرا خدا بسيار بخشنده است ."

و هر که آمد چيزي خواست . يکي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن .

يکي جثه اي بزرگ خواست و آن يکي چشماني تيز .

يکي دريا را انتخاب کرد و يکي آسمان را .

در اين ميان کرم کوچکي جلو آمد و به خدا گفت :

" من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم . نه چشماني تيز و نه جثه اي بزرگ .

نه بالي و نه پايي ، نه آسمان و نه دريا .

تنها کمي از خودت ، تنها کمي از خودت را به من بده . "

و خدا کمي نور به او داد .

نام او کرم شب تاب شد .

خدا گفت :

 آنکه نوري با خود دارد ، بزرگ است ، حتي اگر به قدر ذره اي باشد .

تو حالا همان خورشيدي که گاهي زير برگي کوچک پنهان مي شوي .

و رو به ديگران گفت :

کاش مي دانستيد که اين کرم کوچک ، بهترين را خواست . زيرا که از خدا جز خدا نبايد خواست .

هزاران سال است که او مي تابد . روي دامن هستي مي تابد .

وقتي ستاره اي نيست چراغ کرم شب تاب روشن است و کسي نمي داند که اين همان چراغي است که روزي خدا آن را به کرمي کوچک بخشيده است .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 18:43  توسط سمیه میره  | 

تسليت

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 9:12  توسط محمد تقی رفیعی  | 

ای رستخيز ناگهان وی رحمت بی منتها
ای آتشی افروخته در بيشه ی انديشها
امروز خندان آمدی، مفتاح زندان آمدي
بر مستمندان آمدی چون بخشش و فضل خدا
خورشيد را حاجب تويی، اميد را واجب تويي
مطلب تويی، طالب تويی، هم منتها، هم مبتدا
در سينه ها برخاسته، انديشه را آراسته
هم خويش حاجت خواسته، هم خويشتن کرده روا
ای روح بخش بی بدل وی لذت علم و عمل
باقی بهانه ست و دغل، کين علت آمد وان دوا
ما زان دغل کژ بين شده، با بی گنه در کين شده
گه مست حورالعين شده، گه مست نان و شوربا
اين سُکر بين هل عقل را وين نقل بين هل نقل را
کز بهر نان و بقل را چندين نشايد ماجرا
تدبير صد رنگ افکنی، بر روم و بر زنگ افکني
وندر ميان جنگ افکنی فی اصطناع لايُري
می مال پنهان گوش جان، می نه بهانه بر کسان
جان رب خلصنی زنان والله که لاغست ای کيا
خامش که بس مستعجلم، رفتم سوی پای علم
کاغذ بنه بشکن قلم، ساقی در آمد الصلا
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 8:49  توسط محمد تقی رفیعی  | 

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: او می آید و با من راز و نیاز خواهد کرد، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را میشنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا، نشست.

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند، گنجشک غمگین و افسرده بود ولی باز هم هیچ نگفت ! اما خدا لب به سخن گشود : "با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست" ؟ گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگیهایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان سهمگین و بی موقع چه بود؟
و سنگینی بغض راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر افکندند.

خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود، خواب بودی، باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشک، خیره در خدایی خدا، مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی.
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود ؛ ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت، گویی حسی عجیب وجودش را دگرگون می کرد.
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 18:52  توسط سمیه میره  | 




 التماس دعا

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 14:55  توسط علیرضا نیلی  | 

سلام به همه دوستان

الان یاسوج هستم و جای همگی خالیه.

گفتم بد نیست یه عکسی از آبشار زیبای یاسوج براتون بذارم

البته ببخشید که یکم سرعت کارتون رو با وبلاگ کم میکنه ولی فکر میکنم ارزشش رو داره

آبشار ياسوج

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 21:46  توسط محمد تقی رفیعی  | 

پیکر تراش پیرم و با تیشه ی خیال
یک شب ترا ز مرمر شعر آفریده ام
تا در نگین چشم تو نقش هوس نهم
ناز هزار چشم سیه را خریده ام

بر پیکرت که وسوسه ی شستشو در اوست
پاشیده ام شراب کف آلود ماه را
تا از گزند چشم بدت ایمنی دهم
دزدیده ام ز چشم حسودان نگاه را

تا پیچ و تاب قد تو را دلنشین کنم
دست از سر نیاز به هر سو کشیده ام
از هر زنی تراش تنی وام کرده ام
وز هر قدی کرشمه ی رقصی ربوده ام

اما تو چون بتی که به بت ساز ننگرد
در پیش پای خویش به خاکم فکنده ای
مست از می غروری و دور از غم منی
گویا دل از کسی که تو را ساخت کنده ای

هشدار ! زانکه در پس این پرده ی نیاز
آن بت تراش بلهوس چشم بسته ام
یک شب که خشم عشق تو دیوانه ام کند
بینند سایه ها که تو را هم شکسته ام

-- نادر نادرپور --

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 21:40  توسط محمد تقی رفیعی  | 

ریشه در خک
ریشه در آب
ریشه در فریاد
***
شب از ارواح سکوت سرشار است .
و دست هائی که ارواح را می رانند
و دست هائی که ارواح را به دور، به دور دست، می تارانند .
***
- دو شبح در ظلمات
تا مرزهای خستگی رقصیده اند .

- ما رقصیده ایم .
ما تا مرزهای خستگی رقصیده ایم .

- دو شبح در ظلمات
در رقصی جادوئی، خستگی ها را باز نموده اند .

- ما رقصیده ایم
ما خستگی ها را باز نموده ایم .
***
شب از ارواح سکوت سرشار است
ریشه از فریاد
و
رقص ها از خستگی .


 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 20:32  توسط احسان سامع  | 

تومرا داری ومن

هرشب وروز

آرزویم همه خوشبختی توست!

ماه من!دل به غم دادن واز یاس سخن ها گفتن

کار آنهایی نیست که خدارا دارند...

ماه من! غم واندوه اگر هم روزی مثل باران بارید

یا دل شیشه ای ات ازلب پنجره عشق زمین خورد وشکست

با نگاهت به خداچتر شادی واکن

وبگو با دل خود که خدا هست خداهست!

ماه من!

غصه اگر هست بگو تاباشد!

معنی خوشبختی

بودن اندوه است...!

این همه غصه وغم این همه شادی وشور

چه بخواهی وچه نه!میوه یک باغند

همه را با هم وباعشق بچین ...

ولی از یاد مبر

پشت هر کوه بلند سبزه زاری است پر ازیاد خدا

ودر آن باز کسی می خواند

که خدا هست خدا هست....

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 22:36  توسط سمیه میره  |